مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

135

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

گردآلودش بغول همىماند . خليفه هرون الرشيد او را سلام داد . خليفه صياد رد سلام كرد . ولى خشمناك بود و آتش از دهانش فروميريخت . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هشتصد و چهل و دوم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، خليفه هرون الرشيد گفت : اى مرد ، در نزد تو آبى هست ؟ خليفه صياد گفت : مگر نابينائى و يا ديوانه هستى ؟ اينك دجله در پشت همين تلست . خليفه هرون الرشيد به پشت تل روان گشته ، در كنار دجله فرود آمد و آب نوشيد و استر خود را آب داد . پس از آن بسوى خليفه صياد بازگشت و به او گفت : اى مرد ، از بهر چه درينجا ايستادهء و صنعت تو چيست ؟ خليفه صياد گفت : اين پرسش تو عجيبتر از پرسشى است كه از آب كردى . آيا صنعت مرا بر دوش من نمىبينى ؟ خليفه هرون الرشيد گفت : گويا صيادى ؟ خليفه گفت : آرى صيادم . خليفه هرون الرشيد گفت : جبه و دستارت كجاست ؟ اتفاقا آنچه از خليفه صياد رفته بود ، با آنچه خليفه هرون الرشيد برشمرد ، مساوى بودند . چون خليفه صياد اين سخن از هرون الرشيد بشنيد ، چنان گمان كرد كه جامهاى او را از كنار دجله ، او برداشته . در حال از روى تل ، چابك‌تر از برق جهنده به زير آمد و لگام استر هرون الرشيد گرفته ، گفت : اى مرد ، آنچه از من بردهء ، بازده و مزاح بيك سو نه . خليفه هرون الرشيد گفت : به خدا سوگند من جامهاى ترا نديده‌ام و نمىدانم كه در كجاست . و خليفه هرون الرشيد ، روئى بزرگ و دهانى كوچك داشت . خليفه صياد به او گفت : پندارم كه تو ناىزنى . هرچه هستى ، جامهاى من بازپس ده و گرنه به اين عصا چنانت بزنم كه بجامهاى خود پليدى كنى . چون خليفه هرون الرشيد عصا اندر كف خليفه صياد ديد ، با خود گفت : به خدا سوگند كه من ازين گدا تحمل نيم ضربت اين عصا نتوانم كرد . در حال ، قباى حرير كه در برداشت بركنده ، با خليفهء صياد گفت : اى مرد ، اين قبا را بدل جامهاى خود گير .